محمد بن حسين البيهقي

514

تاريخ بيهقى ( فارسي )

صد و اند ساله يكى مرد غرچه 1 * چرا شصت و سه زيست آن مردِ تازى 2 اگر نه همه كارِ تو باژگونه * چرا آنكه ناكس‌تر او را نوازى جهانا همانا ازين بىنيازىِ 3 * گنهكار مائيم و تو جاىِ آزى امير فرخ‌زاد را ، رحمة اللّه عليه ، مقدّر الأعمار و خالق الليل و النّهار العزيز الجبّار مالك الملوك ، جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه 4 ، روزگار عمر و مدّت پادشاهى اين مقدار نهاده بود و دردى بزرگ رسيد بدل خاص و عام از گذشته شدن او به جوانى و چندان آثار ستوده و سيرتهاى پسنديده و عدلى ظاهر كه باقطار 5 عالم رسيده است ، شعر : و انّما النّاس حديث حسن * فكن حديثا حسنا لمن وعى 6 چون وى گذشته شد خداى ، عزّ و جلّ ، يادگار خسروان و گزيده‌تر پادشاهان سلطان معظّم ولىّ النعم 7 ابو المظفّر ابراهيم ابن ناصر دين اللّه 8 را در سعادت و فرّخى و همايونى بدار الملك رسانيد و تخت اسلاف 9 را به نشستن بر آنجا بياراست ، پيران قديم آثار 10 مدروس‌شدهء محمودى و مسعودى بديدند . هميشه اين پادشاه كامروا باد و از ملك و جوانى برخوردار باد . روز دوشنبه نوزدهم صفر سنهء احدى و خمسين و أربعمائة 11 كه من تاريخ اينجا رسانيده بودم و سلطان معظّم ابو المظفّر ابراهيم ابن ناصر دين اللّه مملكت 12 اين اقليم بزرگ را بياراست ، زمانه به زبان هر چه فصيح‌تر بگفت ، شعر : پادشاهى برفت پاك سرشت * پادشاهى نشست حورنژاد 13 از برفته 14 همه جهان غمگين * وز نشسته 15 همه جهان دلشاد گر چراغى ز پيشِ ما برداشت * باز شمعى 16 به جاىِ آن بنهاد يافت چون شهريار ابراهيم * هر كه گم كرد شاه فرّخ‌زاد بزرگى اين پادشاه يكى آن بود كه از ظلمت قلعتى 17 ، آفتابى بدين روشنى كه به نوزده درجه رسيد 18 ، جهان را روشن گردانيد ؛ ديگر چون به سراى امارت رسيد اوليا و حشم و كافّهء مردم را بر ترتيب و تقريب و نواخت بر اندازه بداشت ، چنان كه حال سياست و درجهء ملك آن اقتضا كرد ، و در اشارت و سخن گفتن به جهانيان معنى جهاندارى